رضا برجی عکاس و مستند ساز جنگی متولد 1343 با سابقه 23 سال کار حرفها و تجربه حضور در 14 جنگ بزرگ دنیا مسلما در پی چیزی فراتر از به تصویر کشیدن یک زد و خرود صرف در میدان های جنگ است. البته که او با بند آیین و مرامی است که شهادت و از خود گذشتگی را تبلیغ میکند. این همه را از سالهای ابتدایی دهه فجر آموخته، از همان زمان که عکاسی را در لشگر 10 سید الشهدا در سال 1362 آغاز کرد. دو سال بعد از آن مجذوب تصویر برداری شد و در دورههایی که سپاه برای آموزش تصویر برداری در جبهه گذاشت شرکت کرد و خیلی زود وارد گروه روایت فتح شد و تجربه همکاری با شهید سید مرتضی آوینی را به کارنامهاش افزود: در این دوره کار با دوربین روی دست را به خوبی فرار گرفت. در این راه تا آنجا پیش رفت که در فاو برای اولین بار شیمیایی شد و در جریان بمباران شیمیایی جلبچه برای نجات جان دختر بچهای زخمهایی بیشتر به جان خرید. بعد از پایان جنگ، با وجود حال جسمی نامساعد، این شور و شوق افتاده به جان رهایش نکرد و در هر نقطه از دنیا که منازع هایی رخ می داد حضور داشت تا جنگ را آن گونه ذهن و مرام و آییناش به او تکلیف میکرد تصویر کند. حال این منازعه میخواست در افغانستان باشد یا در آذربایجان و ارمنستان کشمیر، چچن، بوسنی، کوزوو، عراق، سومالی، لبنان یا هر جای دیگر، برای برجی فرقی نمیکرد. او با دوربینش حضور داشت تا رویایش از جنگ را مصور کند.
در بخش ابتدایی گفتگو با «رضا برجی»، عکاس و مستند ساز، پیرامون مسائلی همچون: نحوه آشنایی ایشان با شهید سید مرتضی آوینی، برگزاری کلاس های فیلمسازی در روایت فتح، مستند سازی از تاثیرات انقلاب اسلامی بر دیگر کشورها و... صحبت شد. در این بخش نیز در مورد تهیه فیلم «خنجر و شقایق» و مشکلات پیش آمده در مورد پخش فیلم از تلویزیون اشاره شده است.
**فارس:ایده رفتن به کشور بوسنی برای چه کسی بود؟
-برجی: ایده این سفر با مرتضی بود. خودش هم تقسیم کار کرد. نادر و محمد صدری فیلم بگیرند، من هم عکاسی کنم. دو تا دوربین عکاس هم به من دادند که اتفاقا هر دو آنها خراب بودند. برای گرفتن هر عکس باید یک مرتبه دوربین را روی پایم می زدم تا فیلم را رد کنم و عکس جدید بگیرم و این طور شده بود که از درد این ضربات، شبها از درد پا خوابم نمیبرد. کل عکسهای این سفر را همین طوری گرفتم.
** جریان آن عکسی که از جوان بوسنیایی گرفتید چه بود؟
- در ادامه سفر به همراه هیئت ایرانی به شهر « موستار» رسیدیم. در آنجا کار آن هئبت تمام شد و به ایران بازگشتند اما من به همراه نادرطالبزاده، محمد صدری، سعید قاسمی و چند نفر دیگر از بچههای هلال احمر در آن کشور باقی ماندیم.
دو شب در موستار بودیم و با فرمانده نظامی این شهر صحبت کردیم. بچهها هم در شهر گشتی زدند و یکی از فرماندههان بوسنیایی، مواضع صربها رانشان داد که آنها چه میکند؟ و در کجای منطقه قرار دارند و چی طوری به شهر موشک میزنند؟ او از کمبودهایشان در جنگ گفت. در حین گشت زنی در شهر بودیم، از پل قدیمی شهر گذشتیم و با دو تا ماشین راهی داخل بوسنی شدیم. مقصد هم شهر «ویسوکو» و «زنیتسا» بود.
زنیتسا بزرگترین شهر بوسنی بود که آن را پایتخت دوم آن کشور میدانستند.در مسیری به جایی رسیدیم که آن مکان را تخریب کرده بودند و ما ایستادیم تا از آنجا فیلمبرداری کنیم. یک جوانی بوسنیایی در کنار چند رزمنده دیگر ایستاده بود به سمت ما آمد و گفت: یک سربند به من بدهد. درون شهر موستار رزمندهها به ما میگفتند: روی لباس ما بنویسید "الله اکبر " و ما با ماژیک روی سینه اینها این عبارات را مینوشتیم . از ما سربند میخواستند و ما چون سربند نداشتیم، یک تکه پارچه میآوردند و میگفتند روی این شعارهای اسلامی بنویسید.
در آن مکان هم جوان مورد نظر یک تکه پارچه آورد و گفت: روی این برایم بنویس « الله اکبر». ما هم نوشتیم، بعد او رفت داخل سنگر و وقتی بیرون آمد، دیدیم که آن پارچه را به پیشانیاش بسته است. من سه فریم از او عکس گرفتم که یک فریمش خیلی درشت از صورتش عکس گرفتم.
بعد از استفاده این عکس در مجله سوره، یک عده از مرتضی ایراد گرفتند که این عکس « تهاجم فرهنگی» است و مرتضی در جواب میگفت: بابا این تهاجم فرهنگی ما، غلبه فرهنگ ما بر فرهنگ آنهاست، این الله اکبر برای فرهنگ ماست. این چهره، حالت صورت و پوشش برای «غرب» است. این مو، عینک «ریبن» که غربی است. ما الله اکبر را به آنجا بردهایم.
جالب است که آنجا دیدیم عکس امام (ره) دست رزمندگان است. به دنبال این بودم که ماجرا چیست؟ این عکس ها از کجا آمده؟ متوجه شدیم تعدادی دانشجوی ترک که از آلمان آمده بودند، برای اینکه بتوانند با مردم بوسنی ارتباط برقرار کنند این عکسها را به مردم دادهاند.
** بعد از اینکه فیلم ها را به ایران آوردید چه اتفاقی افتاد؟
- فیلمها که در بوسنی گرفته بودیم به سختی تهیه شده بود. هم نادر فیلم میگرفت و هم محمد صدری. به تهران که آمدیم مرتضی، نادر و محمد علی *ی فیلمها را تدوین کردند.
** نقش آقای حسین بهزاد در این وسط چه بود؟
- حسین بهزاد برای مرحله آخر و برای راحت تر نوشتن نریشن های فیلم، مطالبی می نوشت - نادر مناطق بوسنی را به حسین بهزاد معرفی میکرد و او مینوشت- و به مرتضی می داد.
بهزاد توضیحات منطقه را از روی صحبت ها و ترجمه های نادر می نوشت و به مرتضی میداد تا به مناطق آشنا شود. بعد مرتضی نریشن رامینوشت. مرتضی نریشنها را نوشت و علاوه بر آن بر کار تدوین هم نظارت میکرد. بالاخره نریشنها نوشته شده و فیلم آماده شد. در این مدت پخش صدای مرتضی از تلویزیون ممنوع شده بود.
** چرا؟
- به خاطر یک سری درگیری که ما از قبل با مسئولین تلویزیون داشتیم.
** یعنی بچههای حوزه هنری با مسئولان تلویزیون؟
- نه. بچهها روایت فتح با تلویزیون مشکلاتی داشتیم.
** در باره آن مشکل صحبت کنید؟
- مثلا چهار گروه تلویزیونی در رابطه با جنگ کار میکردند، ما هم به عنوان گروه تلویزیونی جهاد مشغول به کار بودیم. کار ما به گونه ای بود که از جهاد پول میگرفتیم اما در ساختمان تلویزیون مستقر بودیم. تلویزیون هم آنطور که باید به کار ما توجه میکرد نبود و به کار بهایی نمیداد. مرتضی دغدغهاش این بود که در مقابل کار تبلیغاتی که ما انجام میدهیم، دشمن دهها برابر آن را انجام می دهد. مثلاً اگر بخواهیم حساب کنیم که ما کل شبکه یک و دو تلویزیون مان چه مدتی را صرف جنگ کرده است. یعنی هم خبر جنگ، هم فیلمهای مستند جنگی و ... این را با تولیدات آن طرف [غرب] مقایسه کنیم. اگر آن طرف در 24 ساعت، تلویزیون شان 18 ساعت برنامه (چون آن موقع تلویزیون 24 ساعته برنامه نداشت)، برنامه های که برای جنگ ایران و عراق اختصاص داده می شد حدود 6 الی 7 ساعت بود اما در تلویزیون ایران پخش برنامههای جنگ به زمان یک ساعت و نیم هم نمیرسید. یعنی قابل مقایسه نبود، جمعیت ما و جمعیت آنها و تلویزیون ما و تلویزیون آنها.
از ابتدا هم درگیریهای ما و تلویزیون بر سر امکانات بود. همه اینها منجر شد به اینکه مشکلاتی پیش آید. از آن طرف خود مسئولین تلویزیون که آمار مردمی میگرفتند، متوجه می شدند مثلاً مردم 90 درصد برنامه روایت فتح را نگاه میکنند و تنها10 درصد برنامههای دیگر راجع به جنگ را.
این مسئله یک مقدار برای مسئولان تلویزیون " سنگین " بود که یک گروه به این گونه با امکانات کم دارد کار میکند و نتیجه هم به آن گونه می شود که 90 درصد بیننده تلویزیونی دارد. البته نه اینکه گروه های دیگرکار نمیکنند، آن موقع بچههای مثل بیژن نوباوه و... داشتندکار انجام می دادند اما تفاوت ها باور نکردی بود.
به طور مثال یادم هست - آن زمان هنوز به روایت فتح نرفته بودم- در عملیات " بیت المقدس " در جاده که داشتیم میرفتیم. یک فیلمبرداری که آرم تلویزیون هم روی ماشینش بود، از یک خاکریزی که مثلاً یک هفته پیش فتح شده بود داشت تصویر می گرفت. به تعدادی از بچهها [رزمندهها] میگفت که روی زمین دراز بکشید و ژست تیراندازی بگیرند . من تا این صحنه را دیدم، داد میزدم: " آقای فیلمبردار، کارگردان اینطوری فیلم بازی نکنید. خط مقدم صد کیلومتر جلوتر است. بچه ها تیرهایتان را هدر ندهید. آقا فیلم نگیرید، خط مقدم صد کیلومتر جلوتر است ".
با همه این جریانات زمانی که فیلم "خنجر و شقایق " را تحویل آنها دادیم، پخش صدای مرتضی را در تلویزیون ممنوع کرده بودند. از این کارها میکردند مثلا قبلا میگفتند که تصویر "حاجی بخشی " نباید پخش از تلویزیون پخش شود و یک مدت ممنوع بود. بالاخره ما فیلمهای تهیه شده از بوسنی را تدوین شده به تلویزیون دادیم. پنجشنبهها تلویزیون تعطیل بود. اینها شب پنجشنبه قسمت اول فیلم را پخش کردند و تیتراژ را از اول فیلم برداشتندو به اضافه هر جا که صداهای مرتضی در آن بود را حذف کردند. چون صدا با تصویر میکس شده بود، تصاویر را هم حذف کردند.
یک برنامه مثلاً 35 دقیقهای شده بود، یک 15 دقیقه که سروته آن هم معلوم نبود چیست؟ و به اسم خبرنگاران اعزامی صداوسیمای جمهوری اسلامی این فیلم را شب پنجشنبه پخش کردند. شب جمعه و شب شنبه هم ادامهاش پخش شد.
وقتی فیلم این گونه پخش شد، صبح جمعه بچهها با مهدی نصیری تماس گرفتند تا کاری یا اعتراضی انجام دهیم. همان روز جمعه در دفتر آقا مرتضی در مجله سوره نشستیم و مرتضی یک مطلبی نوشت و به اسم گروهی از سازندگان مستند "خنجر و شقایق " آماده شد. که با واژه "آقای رئیس! " شروع میشد.
روز بعد از آن هم حسین [بهزاد] یک مطلبی نوشت با این عنوان: "بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد "، یک مطلبی را هم من در روزنامه رسالت منتشر کردم. در آنجا هم نوشتم: فلانی] رئیس صداو سیمای وقت[مثل آبی است که مرداب شده است و باید عوضش کرد.
از طرفی هم روزنامه " جمهوری اسلامی " به طرفداری از تلویزیون، روزنامه کیهان و رسالت به طرفداری از سازندگان فیلم، در روزنامه هایشان مطالبی را چاپ می کردند. یک جنگ تمام عیار شروع شد. در این وسط هم روابط عمومی تلویزیون جوابیه صادر می کرد. مهدی نصیری]سردبیر وقت روزنامه کیهان[ آن موقع حامی ما بود و جوابیه روابط عمومی سازمان را به ما می رساند بعد ما جواب میدادیم. 3 الی 4 نامه به همین منوال ردوبدل شد.
ما میگفتیم "آقا این فیلم را ما ساختهایم، اصل آن هم هست، شما چطور آن را به اسم خبرنگاران اعزامی صداوسیما پخش می کنید؟ " و اینها برای اینکه از قافله عقب نمانند 3 شب یا یک هفته بعد از آن (چون این جنگ تمام عیار دو سه هفته ادامه داشت) نامه ای را در مجله "سروش " چاپ کردند که توسط تعدادی از بچههای تلویزیون امضاء شده بود. درآن اعتراض کردند که شما چرا این حرف را زدید و به تلویزیون اینطوری گفتید. در جواب هم ما پیغام دادیم که اصلاً شما مدنظر ما نبودید.
حرف ما این بود که اگر سازمان نیرو داشت تا به دل جنگ برود و تصویر بگیرد که اوضاع نباید اینطوری باشد؟ تنها گروهی که در جنگ درست کار کرد، روایت فتح بود که بچهها از جان و دل مایع میگذاشتند. و حتی گفتیم که بچههای روایت وقتی میرفتند مناطق جنگی هیچگونه حق مأموریت نمیگرفتند اما بچههای تلویزیون به محض اینکه از تهران خارج میشدند، حق مأموریت جنگی میگرفتند. اما چه میرفتیم و چه نمیرفتیم حقوق مان همان دو هزار و چهارصد تومان را به ما میدادند، همان حقوقی که به بچه بسیجیها میدادند.
من یادم هست وقتی در کردستان عراق بودم، قاطری که وسایل من را حمل می کرد به دره افتاد و سقوط کرد (وقتی هم که کسی سقوط میکرد از دست دیگران برای نجاتش کاری برنمیآمد و بچهها فقط صلوات میفرستادند که او طوری نشود) من سقوط نکردم بلکه قاطر من سقوط کرد و من چون بند قاطر را دور دستم بسته بودم، قاطر که رفت پایین من هم دنبالش کشیده شدم.
بچههایی که سقوط میکردند، یک 5 - 4 متری میافتادند و ضربه اولیه گیجشان میکرد. اما خواست خدا بود که وقتی من پرت شدم طناب را از دستم درآوردم و با سینه افتادم روی پالان قاطر و کیسه خوابم. دست انداختم کوله پشتی را از روی قاطر کندم و قاطر به پایین دره سقوط کرد.
من هم [در حالی که] یک اسلحه توی کمرم بود، در سراشیبی غلت میزدم و پایین میرفتم که یک دفعه به درختی برخورد کردم و درخت را بغل کردم "یا حسین " گفتم و سروصورتم در اثر برخورد با درخت خراشیده شد. در اثر این برخورد در کولهام باز شد و فیلمهای داخل آن روی زمین پخش شد. من اینها را جمع کردم و ریختم توی کوله و آمدم بالا تو جاده که دیدم هیچکس نیست و همه رفتهاند. دنبال راه را گرفتم و رفتم به یک دو راهی رسیدیم، راه پایینی را رفتم به یک دو راهی دیگر رسیدم و برگشتم به جایی که آمده بودم. راه بالایی را هم رفتم و به یک دو راهی رسیدم، دوباره برگشتم سرجای خودم. مانده بودم که چه کار کنم چون اگر کمی خطا میکردم میرفتم توی دل عراقیها.
می دانستم که یکی دو شب بعد یک گروه دیگر بچه ها از این مسیرعبور خواهند کرد. آنجا آنقدر با مصیبت درکوه و کمر ماندم تا بالاخره خودم را به گروه رساندم. از قبل آقا مصطفی دالایی یک باطری کمری درست کرده بود که به [دوربین] سوپر 8 میزدیم و استفاده میکردیم یا باطریهای دوربینهای ویدئویی را طوری درست کرده بود که میزدیم و توی دروبین میرفت و اگر مثلاً با باطری خود دوربین یک ساعت فیلم میگرفتیم، با این باطری کمری تا 12-10 ساعت فیلم میگرفتیم (این را هم خود آقا مصطفی والایی درست کرده بود چون ایشان یکی از بهترین و قدیمیترین فیلمبرداران روایت فتح بود)
این داستان را گفتم که به اینجا برسم در هنگام سقوط باطری کمریم با قاطر پایین افتاد. شاید باورتان نشود من سه ماه تمام [در سازمان] این طرف و آن طرف میدویدم که اثبات کنم، بابا این باطری در منطقه جنگی با قاطر سقوط کرده است. از اینجور اذیتوآزارها زیاد داشتند.
قصه خنجر و شقایق هم که پیش آمد، دیگر قابل تحمل نبود. فیلم را ما گرفته بودیم و برایش زحمت کشیده بودیم. اسم برایمان مطرح نبود اما یک قانونشکنی و حقکشی علنی داشت صورت میگرفت و اینجا مرتضی مظلوم واقع شده بود که به خاطر او حتی تیتراژ را هم حذف کردند.
آن فیلمی که از تلویزیون پخش شده بود را بچهها یکی قسمتش را ضبط کرده بودند با اصل فیلم بردیم به چند نماینده مجلس نشان دادیم و گفتیم این دو تا فیلم را نگاه کنید و خودتان قضاوت کنید. از همان جا بود که بحث "تحقیق و تفحص از صدا و سیما " مطرح شد.
** بعد از چاپ نامه اعتراض در مجله سروش، شهید آوینی اعتراضی به آن مطلب نکرد؟
- آقا مرتضی نمیخواست با یک سری از بچههای قبلا روایت بودند و آن زمان جزو کارمندان سازمان شده بودند، درگیر نشود. چون صلاح هم نبود که در آن برهه بچههای روایت با هم درگیر شوند.
در آن نامه هم اشاره مستقیم نشده بود اما حقاً و انصافا باید عنوان کنیم که درست است افرادی میرفتند به مناطق جنگی و تصویر میگرفتند و برخی تهیهکننده بودند، اما حقیقتا آنچه به عنوان روایت فتح ساخته میشد، روی میز مویلا و توسط مرتضی آوینی بود. گاهی فیلمهائی که پخش میشد، کار تصویربرداری سه تا فیلمبردار بود نه یک نفر. یعنی مرتضی بخشهایی از فیلمها را انتخاب میکرد و خودش مونتاژ میکرد و خودش مینوشت و خودش میخواند و خودش از دور کارگردانی میکرد و هفتاد درصد کار روایت روی میز مویلا کارگردانی میشد.
** حتی یکی از تصویربرداران روایت فتح برای من تعریف می کرد، زمان اعزام به جبهه شهید آوینی به آنها می گفته که صحنه های فیلمبرداری شده باید چگونه باشد.
- به جز این، خود آقا مرتضی قبل از اینکه سفر برویم میگفت که چه بگیرید و چطوری بگیرید. من خاطرم هست که یک دفعه روی سوژهها زوم کرده بودم، [مرتضی] اعتراض کرد که "چرا زوم میکنید، در مستند زوم کردن معنا ندارد و باید به سوژه نزدیک شوید و به طرف سوژه بروید. چرا به سوژه نزدیک نمیشوید. چرا تلویزیونی کار میکنید!؟ "
مثلا در ده حلقه من دو تا زوم داشتم، ناراحت شده بود. یعنی اینقدر در کار دقت داشت. این یعنی کارگردانی. مگر کارگردانی چیست؟ و کل قصه روایت فتح نمیگویم صددرصدش اما 70 درصدی روی دوش مرتضی بود. اصلا روایت فتح اگر آن نفس و آن صدای گرم [مرتضی] نبود که روایت فتح نمیشد. به خاطر نریشنهای روایت فتح بود که مردم از دیدن آن فیلمها آرامش پیدا میکردند.
شاید شما با خیلیها مصاحبه کرده باشید اما یقین دارم هیچ یک به این مسئله اشاره نکردهاند. چرا مرتضی در فیلمها یک بار غذا خوردن بسیجیها را نشان نداد؟ خود من بارها از این صحنهها فیلم گرفته بودم و بچههای دیگر هم همینطور. اما چرا [مرتضی] نشان نمیداد؟ برای اینکه میخواست بسیجی را بالا بیندازد. آنها بالا بودند اما او میخواست بسیجی را بالاتر بیندازد.
او میگفت نقطه مشترک انسان و حیوان، "خوردن " است و من نمیخواهم حتی در بسیجیها این نقطه مشترک خوردن را هم نشان دهم. آشامیدن را نشان میداد. میگفت چون هنگام آشامیدن سر به طرف آسمان میرود اما در خوردن، سر به زیر میافتد و ممکن است هر فردی به یک شکل غذا بخورد و گاهی یک جوری بخورد که خندهدار به نظر برسد. نمیخواهم حتی در تصویری که 200 نفر دارند غذا میخورند، یک نفر که دارد جور دیگری غذا میخورد، به تصویر کشیده شود.
او میگفت از صحنه لحظه شهادت بچهها فیلم نگیرید و خیلی جلو نروید چون آن لحظه، لحظه عشقبازی آن بسیجی با خداست و تو وقتی با دوربینت وارد آن حریم شوی، ممکن است با دیدن تو را او با یاد دنیا از این دنیا برود. پس از این صحنهها فیلم نگیرید، مگر اتفاقی مثل "عروج " بیفتد که وقتی دارد شهید میشود در حالتی نیست که متوجه اطراف باشد. خیلی از بچههای روایت شهید شدند، بعضی از صدابردارها شهید شدند و فیلمبردار کنارشان بودند که کلی تصویر از آنها گرفته است اما [مرتضی] یک صحنه را هم نشان نداد.
مثلاروایت فتح فیلمی ساخت به نام " رضا " که او صدابردار گروه بود و شهید شد. خیلی زیبا بود، مرتضی یک دقیقه از فیلم را بدون صدا پخش کرد و بعد گفت: " از اینجا دیگر فیلم ما صدایی ندارد. یعنی رضا دیگر بین ما نیست. "
مرتضی هیچ وقت نمیخواست بینندهاش را هیجانزده کند. الان همه مستند سازان تلاش میکنند که بیننده به هیجان بیاید و آن را بهترین سوژه میدانند ولی او در نریشن میگفت چند دقیقه بعد فلانی به شهادت میرسد. یعنی مخاطب میدانست که دقایقی بعد چه خواهد شد و نمیخواست مخاطب با هیجان فیلمش را ببیند. در نریشن میگفت: شهید چند دقیقه بعد به میعادگاه خود نزدیک خواهد شد، میعادگاهی که از آنجا به آسمان پرواز خواهد کرد. فلانی آهسته آهسته به میعادگاه عشق بازی خود با خدا نزدیک میشود.
اگر هم لحظه شهادت را نشان می داد، دیگر برای مخاطب شوکآور نبود چون او قصه را لو داده است. اما امروز مستندسازان این را قبول ندارند.
او میگفت: " اعتقادی به این ندارم که هیجان کاذب به بیننده بدهم. بیننده من با روح بسیجی کار دارد ". به همین دلیل روح عاشورا و اباعبدالله(ع) را در نریشنهای آقا مرتضی می بینید.
همه نریشنهایش عاشورا و کربلاست. یک نریشن پیدا کنید که آقا مرتضی از عاشورا و کربلا حرفی نزده باشد و یادی از کربلا و حرفی از عاشورا در آن نریشنها نباشد. چقدر حکیمانه است.
"نریشن " اینطور نیست که از روی دست کسی مطلب بنویسی. مرتضی از روی فیلم چند تا نکته مینوشت، بعد از نماز شب، خواندن زیارت عاشورا رو به قبله، مینوشت. آن وقت نریشنهای فیلم می شد " نریشن های آسمانی ". اگر نریشنهای مرتضی را از روایت فتح حذف کنید که چیزی نمیماند. بعد از جنگ اینقدر از کلمه "ایثار " بدم آمده است. طرف در نریشن های مستندش میگوید: کمی آن طرفتر، رزمندگان اسلام درحال ایثار کردن هستند. بعد نشان میدهد که دو نفر دارند درکمپوت باز میکنند.
نریشن باید به گونه باشد که بر مردم تاثیر بگذارد. مادر بزرگ من وقتی فیلمهای روایت فتح را میبیند، انگار دارد روضه گوش میدهد. زار زار گریه میکند. یعنی مرتضی در نریشنهایش روضه میخواند.
" مصطفی عقاد " برای جشنواره ای به ایران آمده بود، بچه های فیلم های روایت فتح را نشانش می دهند. در زمان مرتضی هنوز زنده بود اما متاسفانه برای فیلمسازی به خارج از کشور رفته بود. عقاد بعد از دیدن فیلم ها گفته بود که شما یکی از بزرگترین مستندسازان جهان را در اختیار دارید. چرا او را به دنیا معرفی نمیکنید؟ فیلمهای روایت فتح عالی است، این مرد کیست؟ او با چه جسارتی ده دقیقه فیلم را نشان میدهد بدون اینکه یک کات بزند. این جسارت یک انسان را نشان میدهد.
[مرتضی] بعد از مدتی درونیات بچهها را از روی تصاویری که ضبط می کردند، فهیمیده بود و فهمیده بود که چه کسی بخیل است، کدام یک حسودند و کدام یک ترسو . میگفت از کادر بچهها اینها را فهمیدهام که در نوشتههایش هم هست.
** آخرین دیداری که با آقا مرتضی داشتهاید چه زمانی بود؟
- آخرین دیدارم روزی بود که مرتضی یک هفتهای رفت جنوب و برگشت و یکی دو روزی تهران بود. من به دفتر مجله سوره رفتم و مرتضی را آنجا دیدم . آستینهایش را بالا زده بود تا وضو بگیرد. من هم دنبالش رفتم شروع کردم به توضیح دادن که فلان کارها را کردهام و فلان جا رفتهام.
درآستانه دراتاق یکدفعه برگشت به طرف من- والله که رنگ صورتش عوض شده بود- و گفت: " رضا دندههای شهدای بسیجیها از زیر خاک زده بود بیرون ". با یک احساس حسرت عجیبی این را میگفت و یک غربت وحشتناک، احساس نزدیکی عاشقانه و یک نگاه حسرتآلودهای گفت: " رضا! چرا من جزو اینها نیستم " و خدا چقدر این عاشق را دوست داشت که ششمین شهید روایت فتح شد.
در روز حادثه درست شش نفر پایشان را می گذارند روی آن مین. (چون در منطقه آلوده که راه میروید، بلدچی هرجا که پایش را بگذارد تمام افراد پشت سرش هم باید پایشان را جای پای او بگذارند) مرتضی در آن گروه ششمین نفر بوده و پنج نفر پایشان را روی آن مین میگذارند و آن مین تنها زیر پای مرتضی منفجر میشود. من بعضی موقعها در بعضی از نوشتههایم میگویم: آن سنگی که میخواهد آهن شود و بعد فولاد و بعد به فشنگ و مرمی و ترکش تبدیل شود، آیا از کوه استخراج شده؟ با او حرف میزنم و میگویم: آه! کجائی آن تکهای که مال من هستی قرار است تبدیل به گلوله شوی، آیا شدهای یا نه؟! ولی تو را قسمت میدهم چون در حال ذکر حضرت حق هستی، تو را به همان کسی که ذکر میکنی، قسمت میدهم که زودتر تبدیل شو به چیزی که باعث پرواز و آزادی من میشود.
الان یاد خاطره ای افتادم ، یک روز در اتاقی نشسته بودم، آقا مرتضی دست راستم نشسته بود و دست چپم هم شهید " صادق گنجی " بود. شهید صادق گنجی رایزن فرهنگی ایران در لاهور بود که به شهادت رسید.
شهید گنجی گفت: "آقا مرتضی! باب شهادت هم بسته شد ". مرتضی گفت: "نه صادقجان! لباس شهادت یک لباس تک سایز است و شما هر مکان و هر زمانی که اندازهات به آن لباس دربیاید، هرجا که باشی خدا با شهادت شما را میبرد. " صادق گنجی درست بعد از چند ماه به شهادت رسید. مرتضی بعد از چند ماه از شهادت صادق، به شهید شد ولی من ماندم.
ببینید من چقدر بدبختم و چقدر بیچارهام، بعد از این همه دویدن دنبال شهادت، هنوز اینجا نشستهام. یکی می گفت که اگر دنبال مرگ بدوی، مرگ از تو فرار میکند و اگر از مرگ بترسی، مرگ دنبالت میکند. ما این طرف دنیا و آن طرف دنیا، دنبال مرگ دویدیم و جنگهای زیادی دیدهام اما هنوز شهادت نسیبم .
از خدا خواستهام تا قبل از مرگم کاری که حضرت "آقا " از ما خواستهاند را بتوانم انجام دهیم. همینجا از تمام کسانی که این مطلب را میخوانند چه مسئول و چه غیر مسئول میخواهم که نه به خاطر من، بلکه به خاطر آقا مرتضی، دست ما را بگیرند.
همانطور که حضرت "آقا " خواستهاند کار " آموزش " را جدی بگیریم و خواستهاند که این کار را شروع کنیم. میخواهیم در سال جدید کار را شروع کنیم و برخی از دوستان هم کمک کردهاند. اگر ابزار لازم را در اختیار داشته باشیم میتوانیم به اهداف موردنظر برسیم. قصد داریم600 نفر را در سال آینده آموزش دهیم و به قول یکی از دوستان به دفاع مقدس آلودهشان کنیم .
به آنها بگوئیم که دفاع مقدس چه بود و ادبیات دفاع مقدس چیست؟ فیلمسازهای جوان را ترغیب کنیم که به دنبال ساخت آثار دفاع مقدس بروند. چه در ژانر داستانی و چه در ژانر مستند. من هم اینجا میگویم که هر فردی چه در حوزه هنری، شهرداری و از هرجایی با جان و مال میتواند به ما کمک کند تا اهداف حضرت "آقا " را محقق کنیم و همان اهداف عالیه امام(ره) و بالاتر از آن اهداف عالیه آقا امام زمان(عج) است، دست ما را بگیرد تا بتوانیم در سطح کل کشور این کلاسها را برگزار کنیم.
دیشب یکی از دوستان مطلبی را برای من تعریف میکرد به این مضمون: " نام من زهراست. من دختر یک شهید هستم. من " بیسکوبیتهایم " را برای شما میفرستم. ما " تلفیزیون " هم نداریم ولی دعا میکنم برای شما. ای کاش پسر بودم و میآمدم و میجنگیدم. من این " بیسکوبیتها " را برای شما میفرستم تا انرژی بگیرید تا بتوانید بجنگید ". بعد یک دفعه فریاد میزند: "آی بچهها! این را یک دختر 8 ساله فرستاده، املایش هم غلط است. ما فردا چه طوری میخواهیم آن دنیا جواب اینها را بدهیم؟ چطوری جواب پدرهای اینها را بدهیم؟ چطوری جواب شهدا را بدهیم؟ من فردا این جمله حسن باقری را چطوری به شهدا بگویم ".
از دیروی تا حالا که این جملات را شنیدهام دارم فکر میکنم که خدا، من چطوری میتوانم جواب شهدا را بدهم؟ اما به خودم که آمدم، متوجه شدم هدفی که دارم دنبال می کنم و انشاءالله دوستان دیگر هم دست یاری میدهند، همان کاری که مرتضی با 30 نفر انجام داد که الان بالاخره از آن تعداد، پنج الی شش نفرشان در سینما ماندهاند و دارند کار میکنند و همه آنها هم الحمدلله به خاکی نزدهاند. ما هم بتوانیم باقیات و صالحاتی برای خودمان جور کنیم. او با 30 نفر شروع کرد ما با 600 نفر شروع میکنیم و اگر از این تعداد 60 نفرشان هم فیلمساز شوند و مثل مرتضی شوند به یقین ده سال آینده [سینما] را بیمه کردهایم.
[تولیدات سینما] از سال 65 یا 67 به پائین هرچه بود برای آن طرفی بود. از 70 به بعد هر آنچه که بود برای این طرف بود. الان از برخی از آن فیلمسازها به عنوان اینکه این فلان فیلمساز برای دوران فلان کس است، یاد میشود. نمیخواهیم نامی از خودمان به جا بگذاریم. به خدا وضع مالی ام هم بد نیست و در این قصه دنبال چیزی نیستم. تنها چیزی که دغدغهام است و به مقام معظم رهبری هم منتقل کردهام؛ "آقا " هم دست ما را گرفتهاند، این است که بتوانیم انشاءالله برای 15، 20 سال دیگر افرادی را وارد سینما کنیم که اینها بتوانند حداقل در سینما تحرکی ایجاد کنند.
من دو یا سه تا از 8 منطقه سینمای جوان را دیدهام. شاید حدود هزار تا فیلم ساخته شده باشد، فاجعه است که در این میان 10 تا فیلم درباره دفاع مقدس نبود و در رابطه با انقلاب هم نبود. به خدا این جوانها تقصیر ندارند. اگر برای آنها صحبت شود که بچهها، به خدا میشود فیلم دفاع مقدسی ساخت و همانطوری که بعضیها دوست دارند، در دنیا مطرح شوید. ولی به خدا قسم وقتی نگاه میکنم، میبینم به جهت مالی دستم خالی است.
اگر افرادی پا بگذارند و کمک مالی به ما کنند و بتوانیم از سال آینده با دست پر کاری انجام دهیم، به یقین ده سال دیگر با این بچهها خلع سینما را پر میکنیم. و اگر هم نباشد که کار خودمان را کردهایم. قبلا داشتیم این کار را انجام میدادیم، تنها هم بودیم و سالی یک دو تا فیلم میساختیم. حالا میخواهیم بعد از 30 سال آنچه که داشتهایم و اگر لیاقت شاگردی آقا مرتضی را بتوانم روی خودم بگذارم، این را به این نسلی که الان آمدهاند و بعضا فقط سوراخ دعا را پر کردهاند، منتقل کنم.
باید قدری راه و چاه را به آنها نشان داد و سازمانهای دولتی قدری کمکمان کنند تا راه را برویم و شرمنده مقام ولایت نباشیم و بعد از یک سال سرمان را بالا بگیریم و بگوئیم آقاجان! چیزی که از ما خواسته بودید را انجام دادیم؛ این کمکی که به ما کردید و کاری که از ما خواستید انجام دادیم و اینها هم به ما کمک کردند در این راه، این سازمانها و این افراد. مثل مراسم "قالی شوران " که هر کسی میخواهد سر این فرش را بگیرد تا ببرند و آبی به آن بزنند، من این ماجرا را مانند این میبینم که همه بدویم، دستمان را به این فرش برسانیم. یقین دارم که در این کار اگر از 600 نفر، 60 نفر هم بیرون بیایند و وارد کار حرفهای شوند، ما میتوانیم سینما را بیمه کنیم و سینمای ما سینمای پرثمری شود.
ما میخواهیم این کار را انجام دهیم و هر کسی هم که میخواهد در این کار به ما کمک کند، با شما تماس بگیرد و شما هم دستشان را توی دست ما بگذارید.
یقین بدانید که اگر خود آقا مرتضی نمیخواست، محال بود که شما بتوانید دنبال این قصه بیائید. به یقین روح آقا مرتضی با این قصه موافق بوده که شما الان اینجا روبروی من نشستهاید و من روبروی شما هستم. اگر روح آقا مرتضی با این ماجرا موافق نبود من جای دیگری بودم. من یقین قلبی دارم که شهدا زندهتر از ما هستند. به خدا در جنگ 33 روزه چیزهائی دیدهام که میترسم بگویم و ممکن است بعضیها باورشان نشود. اما اتفاقاتی که در جنگ 33 روزه افتاد، نشان میداد که شهدا چقدر از ما زندهتر هستند و ما چقدر مردهتر هستیم . آنها چقدر جلوتر از ما را میبینند. مثل اینکه من الان پائین برج میلاد ایستادهام و آقا مرتضی بالای برج میلاد است و تمام تهران را تا ورامین میبیند اما من آخرین جایی که میبینم شاید تا 500 متری اطرافم باشد. یقین بدانید، روح آقا مرتضی با کار شما موافقت کرده که شما اینجا هستید و به بقین روح شهدا و روح آقا مرتضی راضی است از این راهی که میخواهیم دوباره تفکر آقا مرتضی را در سینما گسترش دهیم و فکر آقا مرتضی را در سینمای مستند رواج دهیم.
|