رازی در اعداد است؛ حتی اگر زیاد در بند ظاهر قضایا نباشیم. گاهی خداوند با همین اعداد و ارقام با آدمی حرف میزند. مردان رمز، رُمز شدن هر از چندگاه اعداد را حادثهای از سر تصادف نمیشمارند. البته توقف در امور ظاهری و عدم درک اصل قضایا اشتباه است اما این نیز اشتباه است که به آسانی از کنار راز بعضی روزها و سر نهفته در درون تاریخ برخی حوادث عبور کنیم. امام رضا(ع) در هر روزی به دنیا آمده باشد و سالگرد این میلاد هر عددی را رقم بزند، ذرهای در بزرگیاش تردید نمیتوان داشت اما بازی روزگار وقتی سر از ناسازگاری برمیدارد، عدل، میلاد هشتمین امام را عدد رمز 8/8/88 قرار میدهد. از این قبیل اعداد رُند که در دل خود حرفها دارند، زیادند. در همین تاریخ معاصر خود ما نمونههایی از این دست را میتوان دید.
انقلاب ما در سال 1357 به ثمر رسید؛ 1357 ترکیبی است از 4 عدد فرد که به ترتیب از 1 تا 7 کنار هم چیده شدهاند. از سالروز ورود امام به میهن تا پیروزی انقلاب نیز دقیقا 10 روز فاصله است و این فاصله از مبدأ و مقصدی هماهنگ و توأم با هارمونی تشکیل شده، یعنی از 12 بهمن تا 22 بهمن و مثلا نه از 28بهمن تا 8 اسفند. عدهای براین باورند که تناسب این اعداد، در بهترین شکلی که میتوان فرض کرد، بازی قشنگ روزگار است و حاوی هیچ پیامی نیست. به باور این عزیزان باید به جای چشم صورت، دیده بصیرت گشود و خود را در بند این عددها و رقمها نکرد. نقطه مقابل این طیف، کسانی هستند که به شکل افراطی دنبال راز این اعداد میگردند و «عدد» برای این عده معدود، آنقدر بزرگ و مقدس است که تو گویی ایشان عدد را میپرستند.
در عالم واقع، ما از هر 2 دسته داریم. در هند کسانی هستند که از گاو و گوساله و ماه و خورشید دست گسستهاند و دل به خدایی به نام «عدد» بستهاند. عددپرستان مثلا هرگز به این کار ندارند که در ماجرای 11 سپتامبر در عالم واقع چه حادثهای رخ داد، بلکه دنبال این هستند که عدد 11 در ماه سپتامبر و در سال 2001، دربرگیرنده چه رازی است. به عبارت بهتر بحث سر خوبی یا نحسی این روز و این اعداد است و نه اصل ماجرا. با این همه به مقولاتی از این دست میتوان نگاهی منطقی و عاقلانه داشت.
8/8/88 چیزی به عظمت هشتمین خورشید ولایت اضافه نمیکند و روزی است مثل همه روزها اما مگر نه این است که رازی است در این روز. شاید این توالی زیبای روزگار را حضرت آفریدگار پدید آورد تا ما را با این بهانه به معرفت رضای آلمحمد(ص) رهنمون کند.
مایی که عمدتا به دلیل حاضر نشدن به پرداخت بهای معرفت، از امامانمان کم میدانیم، 8/8/88 برایمان بهانه خوبی است و از این بهانهها نیک که بنگری بسیار است: دهم آذرماه امسال یعنی تاریخ 10/9/1388، 10هزارمین روزی است که از یک واقعه مهم میگذرد. نمیدانم یعقوب در فراق یوسف، چند روز داغ بر سینه داشت ولی میدانم که 10هزار روز خیلی دور و دراز است؛ بسیار بیشتر از یک چشم بر هم زدن. در این همه فاصله و فراق، از چشم، تنها توقع گریستن باید داشت. نگریستن دیگر در توان چشم یعقوب هم نبود. غم دوری، دیده پیامبر خدا را هم کمسو میکند، ما که آنقدرها هم تاب نداریم.
10هزار روز، صبح را به شب رساندن و تنها به امید، زنده ماندن. 10هزار روز انتظار. 10هزار روز اضطراب. 10هزار روز چشم به در ماندن. 10هزار روز بیخبری، اگر نگویم دربهدری. 10هزار روز روزنامهها را خواندن. انتظار را که سهمیهبندی کردند، خداکند امیدمان قطع نشود. 10هزار روز، روزی ما از این روزگار آزگار، غم یار اسیر دست اغیار بود. 10هزار روز رسانههای ما نارسا بودند. اگر غربیها جای ما بودند، هولوکاست دوم شده بود. 10هزار روز آزادی هر کس و ناکسی را به چشم دیدیم اما رسانههای ما حتی یک گوشهچشمی هم به یاران در بند نداشتند. سال گذشته شایعه مرگ اسطوره فوتبال، به دقیقه نکشید که دروغ بودن خود را به رخ جهانیان کشید و همه فهمیدند «مارادونا» زنده است.
10هزار روز شایعه. 10/9/1388، 10هزارمین روزی است که اسرائیل دارد به ریش ما میخندد. طرفداران آقای نخستوزیر امام با شعارشان، قند در دل دشمن آب کردند: نهغزه، نه لبنان... راحت باشید؛ نه موسی، نه متوسلیان. ایران کجاست؟ جان باید فدای اسرائیل شود. دل نتانیاهو شاد. روح انور سادات شاد. چشم اوباما روشن. اسرائیل رژیم غاصبی است، بد است، اخ است، کودککش است، اما بیش از ما هوای مردانش را دارد. آهای مسؤولان! 10هزار روز است که ما زخم خوردهایم، چه عیبی دارد از مای زخم خورده، زخم زبان بشنوید. لبنانیها، سمیر القنطار را آزاد کردند.
فلسطینیها، غزه را. حزبالله، بنتجبیل را. سوریه، جولان را... و اما ما. چه خواندنی است این داستان ما. مایی که «حاجاحمد»را از دشمن نگرفتیم ولی در عوض همت و باکری را هم دودستی تقدیم کردیم! خسته نباشید آقایان مسؤولان! «ران آراد» را که در گوگل سرچ میکنی، آنقدر صفحه باز میشود که تو سرسام میگیری اما حاج احمد متوسلیان. نه، لزومی ندارد او را در گوگل سرچ کنی. نسل من که هیچ، نخستوزیر دوران جنگ هم نمیداند که فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان، حاج احمد بود نه همت. او فقط میداند که باید علیه جمهوریاسلامی بیانیه داد و روح در کمای شارون را شاد کرد. آقای ضرغامی! یعقوب و یوسف خود را رها کردهای و به جای زندان اسرائیل برای ما از زندان زابیرا میگویی؟ آقای محسن رضایی! تو بگو در این سالها که سودای سیاست داشتی، برای «حاج احمد» چه کردی؟! آقای لاریجانی! تو بگو. آقای هاشمی شاهرودی! شما بفرمایید.
آقای هاشمیرفسنجانی! مگر نه این است که بسیاری از فتوحات جنگ را مدیون حاجاحمد هستید؛ شما بفرمایید کدام قدم را برای نه آزادی، که با خبری از سرنوشت متوسلیان و دیگر یارانش برداشتهاید؟! آیا این 10هزار روز، جای یک نامه سرگشاده نداشت؟! کاش آقازادهای هم پیدا میشد و یک سایت درست میکرد برای آزادی این 4 دیپلمات. کاش برای این راه هم پول خرج میشد. کاش فرزندان ما در لبنان و در کنار سرکشی از شعبات دانشگاه آزاد، یک حالی هم از حاجاحمد میگرفتند. کاش ... کاش...
آقایان! حضرات! میدانید چرا برخیها، متوسلیان را «بسیجی واقعی» نمیدانند؟! من میدانم؛ یک درصد هم احتمال بدهی، حاجاحمد زنده باشد، نباید این شعار را داد. اسرائیلیها تا زمانی که لطف نکنند و خبر شهادت سردار ما را ندهند، نمیتوان از حاج احمد،چون یک «بسیجی واقعی» یاد کرد. بسیجی واقعی، بسیجی مرده است و شیر، حتی اگر در بند هم باشد، زنده است. 10/9/1388،دههزارمین روز اسارت حاج احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی، تقی رستگار مقدم و کاظم اخوان به دست صهیونیستهاست. ما از چهاردهم تیرماه سال 61، درست 10هزار روز است که در غار بیمعرفتیها و فراموشیها به خواب رفتهایم و از یاد بردهایم که «بیداری»، حداقل رسالت ما بود؛ شبزندهداری، پیشکش!
وطن امروز-حسین قدیانی
|