جوان آنلاین نوشت؛ این یادداشت برای حسن نوشته میشود؛ یک بسیجی از روستای «قرن آباد» شاهرود که در شرق دجله با پیشانیاش بر تیر قناسه بوسه زد. برای شهید حسن خواجه مظفری که فقط 15 سال داشت و در همان سن و سال هم میدانست وظیفه بسیج حفاظت از مرزهای اعتقادی و فرهنگی کشور است.
من حداکثر دو هفته با حسن بودم. هیچ تصویری از چهره او به یاد ندارم جز یک عکس سیاه و سفید که پدر بسیجیاش بالای سر او ایستاده و به پیشانیاش زل زده است. آن روزها سال 62 بود. اولین بار که از یک نفر شنیدم در مقابل اظهار تأسف از شهادت چنین نوجوانانی گفت:میخواستن نرن!
آن روزها و از آدمهایی که از این حرفها میزدند، حیرت میکردم و کینه به دل میگرفتم، اما در سالهای بعد و روزهای بعد که گاه به گاه این حرفها را شنیدم، نه حیرت کردم و نه کینهای به دل گرفتم. بعدها فهمیدم که این آدمها راست میگویند و بسیجیهایی مثل حسن هم «خواستهاند» که رفتهاند. بعدها فهمیدم که این راه، باز است. هر کس هر وقت نخواست، میتواند نرود.
اگر حسن نخواسته بود، حالا 41 ساله بود مثل خیلی از 41 سالهها، 47سالهها،50 سالهها و ... او اگر زنده میماند، حالا موهایش به آن سیاهی نبود. شقیقههایش به سفیدی میزد و به جای تیر قناسه هم چینهای 40 سالگی روی پیشانیاش راه باز میکرد.
حسن خواسته بود که برود. خواسته بود که نوجوانیاش را برای خدا ببرد، نه از کار افتادگیاش را. پیشانی تیر خوردهاش را ببرد، نه چینخوردهاش را.
اگر حسن نخواسته بود، الان خودش 41 ساله بود؛ اما معلوم نیست انقلاب و مردم ایران چند ساله بودند. یاد او و همه بسیجیهایی که فرصت زندگی را به انقلاب و سایر نوجوانان 15 ساله امروزی دادند به خیر و روحش شاد. |