جوان آنلاین-بسیجیان دانشگاه تهران پنج شنبه در یک همایش حرف مخالفان را شنیدند و نظراتشان را تبیین کردند... .

وارد سالن که میشوم، اولین اتفاق دیدن چهرههای دوست داشتنی محمد ابراهیم همت و مهدی باکری است. دو عکس بزرگ، روی سن خودنمایی میکند. جملات کنار عکسها، خودنمایی بیشتری دارند، میمانم روی جملهای که از قول آقا مهدی باکری کنار عکسش نوشته شده: «... در هر زمان و هرموقعیت همت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید رهبری باشد.» عکس دیگری از حاج محمد ابراهیم همت هم در گوشه سن به چشم میخورد و جملهای از شهید همت، ذیل عکس: در زمان غیبت باید مطیع محض ولایت فقیه باشیم.» اینجا تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است. جایی که قرار است جلسهای همایشگونه!با عنوان «بسیجی واقعی، همت بود و باکری» برگزار شود.
*... همت بود و هاشمی!
دانشجویان، از هر صنف و گروهی و با هر عقیدهای از سه روز قبل، فرصت ثبتنام در تریبون آزاد را داشتهاند؛ هر نفر پنج دقیقه! نفر اول به جای حرف زدن از همت و باکری و بسیجی واقعی، عجیب از رئیس مجمع تشخیص مصلحت دفاع میکند و انگار اصلاً یادش رفته موضوع جلسه را! برخی دانشجویان حاضر هم، هر کس به فراخور ذوق و از سر شیطنت و البته طبق مبانی جناح متبوع! جملهای، کنایهای یا شعاری آن وسط میاندازد. آخر هم بالا رفتن غلظت دفاعیات و از سویی بیربطیاش به موضوع، باعث میشود که عدهای در پایان صحبتها به کنایه، شعار دهند که «بسیجی واقعی، همت بود و هاشمی»!!
*ما بسیجی واقعی نیستیم!
بعدیها در موضوع جلسه حرف میزنند؛ از شعار «بسیجی واقعی، همت بود و باکری» شعاری که اولین بار در شامگاه 23 رمضان در تجمع جماعت سبز، مقابل منزل آیتالله صانعی سرداده شد و بعدتر در همه تجمعات کم تعداد این جماعت شنیده شد. شعاری که بسیجی نسل جدید را بسیجی واقعی نمیدانست. تریبون آزاد ادامه دارد، یکی با آمیختهای از احساس میگوید:«حق با شماست؛ ما بسیجی واقعی نیستیم، الگوی ما همت و باکری نیست، اگر الگوی واقعی ما همت و باکری بودند، باید گردن ضد ولایت را میشکستیم.» دروغ چرا؟! احساس میکنم زیاده راست میگوید! یک نفر از تناقضات سبزها با خوی و منش همت و باکری میگوید: «چطور میتوان حامی همت و باکری بود و پشتیبان ولایت فقیه نبود؟! چطور میتوان حامی همت و باکری بود وگفت: «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»؟! چطور میشود دم از همت و باکری زد، ولی برای تحصن دانشجویانتان مسعود رجوی پیام دهد؟! از دید شما بسیجی واقعی، بسیجی مرده است که بشود نام او را مصادره کرد.» یک نفر هم راز زیبایی چشمهای محمد ابراهیم همت را از قول همسرش میگوید؛ گریه کردنهای ابراهیم در پیشگاه خدا، نگهداری چشم از نامحرم (همه میگفتند همت با چشمهای بسته راه میرود!) بعد هم ادامه میدهد: کسی که دم از همت میزند، باید چشم از نامحرم نگه دارد. همت مرید ولایت فقیه بود، نمیشود حامی همت و باکری بود ولی پیرو ولی فقیه نبود.
*سوءاستفاده از نام شهید
تریبون آزاد به پایان رسیده است. قرار است کلیپی ببینیم، اما انجمن اسلامی دانشکده اصرار دارد که نمایندهشان- که معلوم نیست تا الان کجا بوده!- صحبتی داشته باشد. گردانندگان جلسه که همه از اعضای بسیج دانشجوییاند، میپذیرند؛ نماینده انجمن اسلامی، دختری است با مانتوی زمستانی مشکی و مقنعه مشکی، هنوزم کیفش هم روی دوشش هست؛ انگار تازه از راه رسیده است. دختر قبل از هر چیز خودش را معرفی میکند: من آسیه باکری، دختر حمید باکریام... یعنی حالا قرار است حرفهایش را به اعتبار پدرش بشنویم! و جالبتر که خودش همان ابتدا با جملهای دیگر، بر این قضیه تأکید میکند:«من در مورد شهید همت نمیتوانم حرف بزنم، اما در مورد پدر و عمویم میتوانم حرف بزنم»! سالن به احترام آقا حمید باکری سکوت کرده، آسیه باکری از آزادی عمههایش در انتخاب نوع پوشش، رفت و آمد و نوع برخوردها میگوید و خطاب به بسیجیهای حاضر میگوید نه مثل شما که تا دو تار موی آدم بیرون است، گیر میدهید! از ادب باکریها میگوید و باز از سرطعنه به بسیجیها که شما اینگونه نیستید! حرفهایش زیاده رنگ احساس دارد و راستش شاید هم حرجی نباشدش. آسیه از نبود پدر میگوید؛ پدری که رفتنش برای من و تو و همهمان امنیت آورد. آسیه میگوید: «اگر پدر و عمویم بودند اجازه نمیدادند شما اینگونه مردم را بزنید و بکشید! جوانی از جمع عصبانی میشود، فریاد میزند، به آسیه باکری اعتراض میکند که تو حق نداری از باکریها بگویی و... دوستانش آرامَش میکنند. آسیه باکری بندی از وصیتنامه پدرش را میخواند و سالن را ترک میکند، حتی نمیماند برای گرفتن جواب! جوان هنوز هم به او معترض است. مسؤول بسیج دانشجویی دانشکده، ضمن احترام به خانواده شهدا جواب شبهات آسیه را میدهد: عصر خاندانگرایی گذشته، ما انقلاب کردیم که کسی به اعتبار خاندانش امتیازی نگیرد، اما شما آمدهاید و میگویید من در مورد همت حرفی نمیزنم، اما در مورد عمو و پدرم میگویم! شما از ادب باکری میگویید اما بزرگان جنبش شما، رئیسجمهور را «حرامزاده» خطاب میکنند! همت و باکری میگفتند ما اسلحههایمان را زمین نمیگذاریم تا شرق و غرب عالم را بگیریم، شما میگویید «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» باکریها مطیع ولایت فقیه بودند... صحبتهایش با دست زدنهای پی در پی حاضران همراه است. در مقام تأیید، دست زدن هم میراث دولت اصلاحات است که حتی به بسیجیها هم رسیده است! میشود خوشحال باشیم از اینکه صحبتهای احساسی آسیه باکری، مستدل و منطقی جواب داده میشود اما راستش دلم گرفته از اینکه مجبور شدهایم مقابل دختر شهیدی بایستیم، دلم گرفته از سوءاستفاده رفقای انجمن اسلامی از احساسات دختر شهیدی که اگر قرار به حرف زدن از پدر و عمویش باشد، به یقین کفه احساسش خیلی سنگینتر از کفه منطقش خواهد بود، خیلی سنگینتر. انجمن اسلامیها با این ترفند، بسیج را نه در مقابل افرادی از عقیدهای دیگر، که مخالف دختر شهید باکری نشان دادند. سیاستی که چندان جوانمردانه به نظر نمیرسد. حالا نوبت آن طرفیهاست که از رانت شهرت خانواده بهره ببرند؛ اصرار به صحبت کردن جوانی دارند که نوه آیتالله طالقانی است! میآید و از بیانیه میرحسین به مناسبت هفته بسیج میگوید، از اینکه بسیج را جیرهخوار حکومت نامیده. جوان میگوید: :ما اگر جیرهخوار حکومتیم، افتخار میکنیم که جیرهخوار بیگانه نیستیم.» بعد اشاره میکند به اعتراض موسوی به مجازات حبس برای فرزندان این مرز و بوم و میگوید: «ما هم مثل شما ناراحتیم که فرزندان این کشور به حبس محکوم شوند، اما سران اغتشاش در خیابان راست – راست بگردند...»
در پایان جلسه از بعضی دوستان پیگیر تریبون آزادهای انجمن اسلامی میشنویم که میگویند اغلب بسیج دانشجویی را محترمانه راه نمیدهند، یعنی همان اول که میروی، میگویند ظرفیت تکمیل شده است!
|