
۱. قرار است چه بنویسم؟ چه بگویم؟ از کربلا؟
کاش هیئتی شدن این قدر دشوار نبود.
کاش از کربلا نوشتن این قدر جانفرسا نبود.
دارم آب می شوم... قطره قطره... از درون ....
احساس کاهش می کنم. احساس مرگ. احساس فنا.
با این همه که دستانم می لرزند و تصویر اشک آلود چشمانم سو سو میزند، می نویسم.
باید بنویسم.
که فردا که روز تبلور سرائر است، این سطرها و کلمات گواهی دهند... شهادت دهند....
به اینکه بر این جان مبتلا داغ کربلا رفته است!
۲. آرزوی کربلا نکنید!
کربلا نخواهید! که این روزمرگی خوشتراش و این نظمِ عاقلانه ی حسابگر ومضحک
توالیِ شب و روزِ روزگارتان به هم می ریزد.
پیش از سفر، دوستی در گوشم خواند " تا طالب نشدی، کربلا نرو" و می پرسی چگونه ممکن است طالب نشدن و کربلا رفتن؟
و من می گویم:
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم آتش زدم چو گل به تن لَخت لَخت خویش
اما.....
کربلاهایم را از طلائیه و مشهد دارم.... از سه راهی شهادت و بالا سر.
با فغان و شیون، عجز و لابه، التماس و التجاء و البته هیچ باورم نبود که رخ خواهد داد.
درست در زمانی که هیچ آماده نبودم و این داستان تکراری روزگار است.
تو را برای روزهایی که "تو" نیستی، می خواهند! و می خوانند!
۳. بوی دنیا می دهد.... فضای تنگِ تاریکِ شلوغِ پلیس + 10.
و من میان آن همه که ویزای ترکیه و سوئیس و کانادایشان و البته شررِ نگاه و بوم ِگناه و
رنگِ نمایشان تظاهرات می کنند، راهی جمهوری عراقم!
البته این را همه می فهمند، نه از ظاهر و لباس و نگاهم که بوی ادکلن فرانسوی نمی دهم!
۴. راه طولانی است.... پر مشقت و آزار دهنده.
خستگی و تشنگی ارمغان راه است... کفاره ی گناه است.
بداخلاقی و زبان نفهمی سربازان ارتش عراق و البته اگر به تور دموکراسی آمریکایی گیر کنید، الطاف بیکران گنده اراذل خیابانهای تگزاس را هم که حالا در لباس مقدس سپاه منجی جهان، ارتش جان بر کف ایالات متحده آمریکا ظاهر شده اند و فقط بلدند آدامس بجوند و به جُک های بی مزه و مسخره قهقهه بزنند، به این مصائب اضافه کنید.
اما زمینی برویم...خسته شویم.... درمانده شویم.... مثل زینب....
هوایی نرویم... آسمان کربلا مدرنیته را بر نمی تابد. آسمان نجف هم!
۵. نجف آشناست!
آشناست! به دل همه شیعیان و آن قدر صمیمی که تو احساس می کنی به خانه پدر بزرگت رسیده ای!
جایی که در آن بزرگ شده ای و قد کشیده ای...
و حرم صمیمیتر و مهربانتر... به گرمی نوازش و به سردی سحر....
نفس تازه می کنی... آرام می شوی.... اشک می ریزی....
آهسته ..... بی صدا....فارغ از دنیا....
بوی باران می دهد... بوی بهار.... بوی نرگس.... بوی مریم...
خنک است .... خیس است.... به رنگ آبی آسمان....
نجف شهر تماشاست... توی ایوان طلا مین شینی و به مرقد زل می زنی....
نجف شهر تماشاست... مثل مشهد....
و تو اشتباه نمی کنی که برای اولین بار سلام می دهی:
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
و حتی برای آخرین بار!
۶. غروب به کربلا می رسیم....
و کربلا، شهر غروب و غربت است.
و البته که شهر طلوع و وفاست.
خورشید از گنبد عباس (ع) طلوع می کند و پشت گنبد حسین (ع) به غروب می نشیند.
غروب به کربلا می رسیم....
و ابالفضل به استقبال چشمهایمان می آید.
با گنبد و بارگاهی که خشت خشتش و کاشی کاشیاش ادب است و کرم.
کربلا شهر بغض است.... مهد دلتنگی .... دیار اندوه ....
از این قرار است که پشت گوشم می خوانند گریه نکردی، خودت را آزار مده که حسین دستی بر دل زائرش می کشد و رخصت شکست دل نمی دهد.
و تو که همه اشکهایت را توشه کرده ای، دست خالی می مانی... فقیر و محتاج....
راضی نمی شوم.
پشت گوشم می خوانند ما عبداللهیم نه عبدالحال....
راضی نمی شوم!
حسین جان.... اشک بده.... سوز بده.... عشق بده......
۷. از اتوبوس پیاده نشده ایم که با معرفتی می گوید بچه ها همه را دعا کنید، مخصوصاً شهدا را ....
می شکنم.... از میانه! دلم هم!
کربلا، مطلوب شهداست نه مَطهَر آلودگان.... من اینجا چه می کنم؟
پاهایم نمی کشند. نمی روند.
خوابم؟ بیدارم؟ اینجا کربلاست؟ تشویشی سرد به جانم می ریزد. تب می کنم.
تحمل ندارم. جان ندارم.
می کشندم.... می برندم.... خود شهدا با جسم زخمی و مجروحشان!
هر چه نزدیکتر می شویم، قلبم بیشتر می تپد. می تپد... می تپد... می تپد.
نفس هایم به شماره اند.... تنم لرزان و سرم گردان.... گیج می خورم... جایی را نمی بینم...
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد؟
۸. چهار طبقه را بالا آمده ایم... از پله های پیچ در پیچ هتل... نا نداریم.... حال نداریم.
مرتضی کلید را گرفته و زودتر از ما راهی اتاق شده....
پله های آخر به نفس نفس می افتم.
بازوهایم درد می کند. سرم تیر می کشد.
با حمزه و وحید سر در اتاق ها را چک می کنیم....
در اتاق ما باز است....
مرتضی روی تخت کنار پنجره نشسته و های های گریه می کند. شانه هایش می لرزند.
بریده بریده حرف می زند. چیزی نمی فهمیم.
بریده بریده حرف میزند: گ.... گ.... گفت....تم..... یعنی.... می.....شه.... همس.....همسا....یه..... ارباب.... بش.... شیم؟
نمی فهمیم....
بلند می شود و پرده اتاق را می کشد.
گنبد حرم ارباب، بلند بالا، به تمام قد از پنجره اتاق طلوع می کند روی چشمهای خیره ما.
بغضمان نمی ترکد... پاره می شود ....
وحید شروع میکند.... السلام علی الشیب الخضیب...
۹. از چهار روز اقامت در کربلا، سه روز دور عباس می گردم که رخصت دهد تا درِ خیمه و حرم ارباب بروم.
۱۰. کاش بر نمی گشتم... کاش می ماندم.... کاش می مردم...
کربلا رفتن هنر نیست، کربلایی ماندن هنر است.
دعای قافله:
حسینا! ما را کربلایی زنده بدار و کربلایی بمیران! همین!
از وبلاگ یا انیس من لا انیس له
|