
و اما اینگونه سیاوش برای اثبات بی گناهی خویش از آتش می گذرد:
به دستور فرمود تا ساروان
هیون آرد از دشت صد کاروان
هیونان به هیزم کشیدن شدند
همه شهر ایران به دیدن شدند
به صد کاروان اشتر سرخ موی
همی هیزم آورد پر خاشجوی
نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارَش گذر کرد بر چون و چند
زدور از دو فرسنگ هر کش بدید
چنین جست و جوی بلا را کلید
همی خواست دیدن در راستی
زکار زن آید همه کاستی
چو این داستان سر به سربشنوی
بِه آید ترا گر بدین بگروی
نهادند بر دشت هیزم دو کوه
جهانی نَظاره شده هم گروه
گذر بود چندان که گویی سوار
میانه برفتی به تنگی چهار
بدانگاه سوگنِد پرمایه شاه
چنین بود آیین و این بود راه
وزان پس موبد بفرمود شاه
که بر چوب ریزند نفط سیاه
بیامد دو صد مرد آتش فروز
دمیدند گفتی شب آمد به روز
نخستین دمیدن سیه شد زدود
زبانه بر آمد پس از دود زود
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بریان شدند
بران چهر خندانش گریان شدند
سیاوش بیامد به پیش پدر
یکی خود زرّین نهاده به سر
هشسیوار با جام های سپید
لبی پر زخنده دلی پرامید
یکی تازیی بر نشسته سیاه
همی خاک نعلش بر آمد به ماه
پراگنده کافور بر خویشتن
چنانچون بود رسم و ساز کفن
******
سیاوش سیه را به تندی بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی بر کشید
کسی خود و اسپ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پر زخون
که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غو
که آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودی مگر تر شدی
زترّی همه جامه بی بر شدی
چنان آمد اسپ و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بود
دمِ آتش و آب یکسان بود
چو از کوه آتش به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
|